ملينا

 

 

کوچهً تنهایی

 

قلب من!

 

 حوصله ام از این ابرهای سمج سر رفته است.بیا با هم یک لیوان خون جگر

بزنیم!
دلم می خواست حالا توی جاده ای بودم روی برگ نیلوفری، یا برشانه

آفتابگردانی درکوچه باغهای سپیده دمی!

خیلی شبیه مرگ شده ام ، نه؟ به جان تو از فرط تاریکی نمی توانم آفتابی

شوم.

اخیراً ناچارم برای تماشای آفتابگردان هم عینک دودی بزنم!

خیلی زلف دلم پریشان است.

امروز اندوهم راتوی قهوه خانه جاگذاشتم،مردم داشتند به پاهای چوبی من

می خندیدند.

مردم داشتند با انگشتانشان برماشه ًهق هق من فشار می آوردند .

من میرفتم و جاده تف سربالا بود.

من میرفتم وغروب مثل عنکبوتی روی شاخه ها می نشست.

من میرفتم و قورباغهً عادت ، ابوعطا می خواند.

سه روزی می شود روحم از جا رختی عادت آویزان است!

مثل یک جاده سرگردان شده ام.

شبهای طوفانی ، مثل ناودانی در کوچه تنهایی خود اشک می ریزم.......

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠ - ملينا


منم عروسکِ باران خوردهً بلوغ تو!




کوه دربند داشت ازتله کابین آزاد می شد.

البرز می خواست انتقام امیرکبیررابگیرد.

ای تو!

ای همهً من! شب رابرشانه ام ببین! اطلس بزرگِ تنهائی

است.

دژخیم آرامی که دست درگردنش می اندازم وبا وی قدم

میزنم، اکنون سرابِ عزلت گزیده ای هستم در نا کجا آباد

بیابانها!

ای بهارموهوم، نه به قطره ای، نه به سیلابی، هرگزت

نخواهم چشید!

منم عروسک باران خوردهً بلوغ تو!

منم بغض پولکی تصویر تودرمنجوق دوزی تکلم!

منم سایهً توکه دردوردست خداحافظی پنهان می شود.

تورابرای من ومنرا برای جاده آفریده اند.

آنک عطش همزادِ سالخورده من!

 آنک زنجیر، کودکِ بر دستِ مرده من!

آنک قلب مصلوب من بر جلگه سینه تو!

برایت آب آورده ام از چشمهً آتش.

برایت کشتزار آورده ام بر دستان کویری ام.

برایت کبوتر چیده ام. سپیده خریده ام. برایت از ترانه های

تیر خوردهً ایل آورده ام.

دستم رابشنو! آهم را بنوش! تصویرم راازباتلاق آئینه

بکش!

ناله ام را کبوترکن!

اندوهم را بمیران!

تشنج مرگ را در تکلم من آسان کن، با بوسه ای نقره ای

که خاکستر خسوف من است.



 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳٩٠ - ملينا


فاصله

فاصله...

نمیدانم برای که مینویسم؛ وقتی می نویسم اصلاً خواننده اش برایم مهم نیست، چراکه میدانم

 

هرکسی می تواند باشد

 

جزء تو!

 

من وتوسالهاست ازهم فاصله داریم؛فاصله میان مااز اینجاست تا دورترین نقطه.

 

من وتوبارهاوبارها باهم به تماشای غروب خورشید نشستیم وامروز به تماشای عشقمان که درست مثل همان

 

خورشید میماند.دیگر نوبت غروب این خورشید شده!

 

بیا یکباردیگربه تماشابنشینیم ،در اینجا حتی ندیدن شرط است!

 

فقط می نشینیم، ونگاه میکنیم!

 

مهم نیست، مهم نیست چه می بینیم،!غروب خورشید؛یا عشقمان!

 

فقط میخواهم یکبار دیگر به بهانه تماشا در کنارت بنشینم.

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٩ - ملينا


بهار این فصل هرجایی

بهار این فصل هرجایی

 بهار این فصل هرجایی ،با آرایش تند و زننده خود به

سرزمین غم های نارس  ،

دردهای عقیم و کینه ها ی نازا  برگشته است!

سینه طبیعت بی خبر از سوگوار ی اندوهباران ، با نشاط

می طپد!

تبی گرم در رگ خاک می دود.

شکوفه ها می شکوفند،و با بادها می ستیزندو پرپر

می شوند!

همه جا حتی درخت های خشک و نیم شکسته و

سوخته در گورستانها جوانه

میزنند!

تنها دل من است !

تنها سینه من است که اندوه کهن خود را بیرون

نمی ریزد.

آبها سینه بر سینه سنگها می سایند!بر روی هم

می غلطنند و می نالند!

بادها با شاخه ها نجوا میکنند و می سرایند!

پرنده ها بر دشتها عشق می ورزند و می خوانندو

میرقصتد!

تنها من .....من، جغد شوم خرابه های غمهای کهنه بر

تارک دروازه  این شهر

شوم نوحه خوانی میکنم.

من که تنها هستم. .....چه می خواهم؟

چون تفی که ابلیس بر پیشانی دوزخ نشینان افکنده

باشد بر ایوان این شهر

نشسته ام!

مرا برانید ......مرا از خود برانید.

به پیش بروید....بروید بسوی فردا هایتان ، پنجه هایتان را

بهم قفل کنید،صف

زنجیری خود را محکم سازید و با اطمینان گام بردارید .

از امروز شروع کنید .هرروز فردایی دارد.!امروز دیر نشده

کوچ کنید تا به

فردایتان برسید.

با هم پیمان ببندید و با خون خود سوگند بخورید.

هرکس در راه ماند فراموشش کنید.(کسیکه در راه ماند از کسیکه از اول

همراهتان نیامده خطرناک تر است از روی لاشه اش بگذرید به شهادت من!)

همه غبار ها را پشت سر بگذارید تا در فردایی شفاف و پر

امید و آرزو.

خیمه هایتان را بر خاک پر برکت دلهایتان بر پا

سازید.بروید...... بروید.....

بدرود......بروید تا به فردایتان برسید.

مرا اینجا بگذارید تا با دیروز خود باقی بمانم.فردای من در

دیرز من است،آینده

من در گذشته من مرده است.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٩ - ملينا


خوشبختی

خوشبختی این کلمه که به عقل هر موجودی می رسد :

هفت کفش به پا میکند و عصای آهنین به دست میگیرد و به دنبالش میرود.

من وقتی فهمیدم که در چیست که دیگر خیلی دیر شده بود.

خوشبختی و سعادت ، در جستجو بود نه در یافتن هدف.

در دویدن بود نه در رسیدن.

هرچه اشتباه تر برویم بیشتر رسیده ایم.

هرچه در کوره راه های پرت پیش برویم کامیاب تریم.

برای همین است که می گویند ...........

سیمرغ در کوه قاف است.................

و آب زندگانی در شهر ظلمات است.....................

شما نظری غیر از این دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۸ - ملينا


 

صیاد بی رحم

در این جنگل آسفالت شده برای بدست آوردن پرنده

خوشبختی جستجو لازم نیست.

چون که پرنده خوشبختی را یک صیاد بی رحم به نام قوانین ما شکار کرده و

تقدیم آنهایی میکند که پدرانشان هم خوشبخت بوده اند......

تقدیم آنها ......

ما فرزندان نسلی هستیم که هرگاه دستهایمان را به سوی هم دراز میکنیم ....تا

دوستی بیابیم دیگر دستی در کارنبوده و چون روزی رسیده که خستگی وغبار

خفه مان کرده است،دیگر به دنبال همناله هامی گردیم ،ودر کنار هم هستیم وسینه

هایمان لبریز از ترانه است.

اما................

اما میترسیم تا برای هم بخوانیم ......

پس......................................................


با  چشمهایمان صحبت میکنیم و با

شعرهایمان زندگی.......

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸ - ملينا


نتوانست

 

 

نتوانست....

عشق.....

عشق به سوی من آمد .....ولی نتوانست مرا از لابلای غبارها پیدا کند

و رفت.

می گویند خوشبختی درخانه هرکس را یکبار خواهد کوفت . و آنکس

که در برویش باز

کند خوشبخت خواهد شد.!

این حرف است....حرفی زیبا ....ولی بی باور....

من هیچوقت در انتظار خوشبختی نبودم....بلکه همیشه منتظر بوده ام

که عشق در خانه

ام را بکوبد.

آری عشق....عشق گرم میکند....تلاش به وجود می آورد.....وقلب زن

منتظر را به

حرکت در می آورد.

آنگاه همه چیز رنگ خود را تغییر میدهد و گردونه زندگی با شور

ونشاط به حرکت در

می آید....

آیا اینها خوشبختی نیست؟

مرد را باید دوست داشت...همه چیزش را : دورویی اش را .

فریبهایش را وخودپرستی

اش را و باید به عنوان یک بازیچه پردردسر وارد زندگی اش کرد.

چون هرکس بازحمت

میتواند چیزی را که دوست دارد ازدست بدهد و فراموشش کند.

ولی به نظر من نباید به این سادگی ها عشقش را از دست بدهد و

فراموشش کند.

چراکه اگر عشقی از بین برود یک زندگی از دست رفته....

هرمردیکه به سوی ما می آید باید بدانیم که بلاخره روزی خواهد

رفت....

چنانچه اوی منهم رفت....خیلی ساده......یک شب

رفت....اورفت.....خیلی ساده.....

یک شب بی هیچ گله ای وماجرایی و ستیزه ای.....

ومن وقتی تنها شدم فهمیدم .....

فهمیدم چه اندوه شیرین  و چه رنج مقدسی را از دست داده ام.....

آری....

آری عشق باید از دست برود تا قدرش شناخته شود.....

نظر شما چیست؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۸ - ملينا


آغاز یک زن

می گویند مرا آفریدند از استخوان دنده چپ

مردی به نام آدم.

حوایم نامیدندو یعنی زندگی.

تا در کنار آدم یعنی انسان همراه و همصدا

باشم.

می گویند :میوه سیب را من خوردم.شاید هم

گندم را....

و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم می

نمایند.بعد از خوردن گندم  و شاید هم سیب 

چشمانشان  را باز کردند و مرا دیدند.

مرا در برگ ها پیچیدند....در برگ ها تا شاید راه

نجاتی  را از معصیتم پیدا کنند.

نسل انسان زاده من است....زاده حوا ..... که

آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکنند .شاید

گناه من باشد.

شاید هم از فرشته ای از نسل آتش که

صداقت  و سادگی مرا به بازی گرفت و فریبم

داد.....مثل همه که فریبم می دهند......اقرار

می کنم.

اقرار می کنم..... دلی پاک و معصومیتی از تبار

فرشتگان .و باوری ساده تر و صاف تر از آبهای

شفاف و جوشنده یک چشمه دارم.


با گذشت قرن ها بازهم آمدم......

ابراهیم زاده من بود.

اسماعیل پرورده من

است......

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی

را در دامنش پرورید.

گاهی مریم عمران .مادری بکر. مادر بکر

پبامبری که مسیح اش نامیدند.

وگاه خدیجه  دررکاب مردی که محمد خواندند.

فاطمه من بودم.

ذلیخای عزیز مصر و دلباخته

یوسف هم من بودم.

زن لوط

و زن ابولهب و

زن نوح وملکه صبا  من

بودم.

و ....فاطمه زهرا......من بودم.....

گاه بهشت را زیر پایم نهادند .

گاه ناقص العقل .

گاهی نیمی از مهر خطابم نمودند .

وگاه بنامم

سوگند یاد کردند و در کنار تندیس مقدسم

اشک ریختند.

گاه زندانیم کردند

و گاه با آزادی حضورم

جنگیدند.

و گاه قربانی غرورم نمودند.

وگاه بازیچه خواهشانم کردند.

اما حقیقت بودنم و نقش کنده کاری شده

هستی ام را بر برگ برگ روزگار هرگز منکر

نخواهم شد .

من مادر نسل انسانم .

من حوایم.....

ذلیخایم.....

فاطمه ام....

خدیجه ام....

مریم ام.....

من درست همانند رنگین کمان . رنگ هایی

دارم.

روشن و تیره......

حوایم ....مثل تو ام..آدم.

آدم ....اخطلاطی از خوب و بد .....

خلقتی از خلاقی که مرا درست هم زمان با تو

آفرید.....

پس بیاموز ......

بیاموز تا سجده کنی....

همانطور که فرشتگان در بهشت بر من سجده

کردند.

بیاموز که من .نه از پهلوی چپت.....بلکه استوار

. رسا . . هم طراز باتو زاده شده ام......

بیاموز که من .....

من . مادر این دهرم.....

و تو هم مثل دیگران زاده منی.....

من......!!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۸ - ملينا


 

مسیر نبض عناصر


مسیر نبض عناصر

 

بزرگ بودی از اهالی امروز!


وبا تمام افق های باز نسبت داشتی.


ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمیدی!


و صدایت به شکل حزن پریشان واقعیت بود!


وپلکهایت مسیر نبض عناصر را به من نشان میداد!


و دستهایت هوای صاف سخاوت را ورق میزد!


و مهربانی را به سمت من کوچ میداد!


به شکل خلوت خود بودی و عاشقانه ترین انحنای وقت


خودت را برای آیینه تفسیر می کردی!


و تو به شیوه باران پر از طراوت تکرار بودی!


و تو به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شدی!


همیشه کودکی باد را صدا می زدی!


همیشه رشته محبت را به چفت آب گره میزدی!


برای من یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا


کردی که من به عاطفه سطح خاک دست کشیدم!


و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدم.


و بارها دیدم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه بشارت


می رفتی!


ولی نشد!


ولی نشد، که برروی وضوح کبوتران عشقمان بنشینی ! و


رفتی!


و رفتی تا به هیچ!


و پشت حوصله نورها دراز کشیدی!


و هیچ فکر نکردی که من میان پریشانی تلفظ درها ، برای


خوردن یک سیب چقدر تنهایم!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۸ - ملينا


 

 

پیکر تراش

 

پیکر تراش پیرم و با تیشه خیا ل یک شب ترا زمرمر شعر


آ فریدم!


تا در نگین چشم تو ، نقش هوس نهم،


ناز هزار چشم سیه را خریدم!


برقامتت، که وسوسه شستشودر اوست!


پاشیده ام ، شراب کف آلود ماه را!


تا از گزند چشم بدت ، ایمنی دهم!


دزدیده ام ، زچشم حسودان نگاه را!


تا پیچ وتاب قد تو را دلنشین کنم!


دست از سر نیاز ، به هر سو کشیده ام!


ازهر تنی ، تراش تنی وام کرده ام!


از هر قدی، کرشمه رقصی ربوده ام!


اما،...


اما ، تو چون بتی که به بت ساز ننگرد!


در پیش پای خویش ، به خاکم ، فکنده ای!


مست از می غروری و دور از غم منی!


گویی ، دل از کسی که ترا ساخت، کنده ای!


هشدار!....


هشدار!از آنکه در پس این پرده نیاز ، آن بت تراش بلهوس


چشم بسته ام!


یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند!


بینند ، سایه ها ، که ترا هم شکسته ام!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸۸ - ملينا